هيچ نمي دانستم روزي روزگاري در اواسط دهه ۸۰ جايي كه در تبريز زندگي مي كردم جايي باشد در همسايگي خونه ي پدري صمد بهرنگي ! اساساًمن عاشق و شيفته مبارزان به خون خفته دوران شاه هستم كه اكثرشان ماركسيست بودند- هرچند خودم هيچ گاه گرايش چپ و كمونيستي نداشته ام. اين عشق من بيشتر به خاطر صداقت اين مبارزان هستش و لاغير. عشق به صفر قهرمانيان از اهالي روستاهاي اطراف عجب شير كه سي و سه سال در زندان هاي برازجان و غيره گذراند؛ عشق به وارطان كه زير شكنجه بازجوي ديو منش اش جان سپرد بي آنكه خم به ابرو اورد و اظهار ناراحتي بكند- كه او نيز اهل تبريز بود اصالتاً؛ عشقي كه مرحوم شاملو نيز در حق او آن شعر معروف را سرودبا مطلع :نازلي سخن نگفت
"- نازلی ! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . . ."
نازلی سخن نگفت؛
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . . .
و عشق به صمد بهرنگي كه گويا مرداش از ماهي سياه كوچولو خودش بود كه براي نجات قومي با زبان قلم تلاش نمود و سر از مرگ در آورد مثل خيلي هاي ديگر:
‹‹مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
صمدي كه در شهريور ماه سال ۴۷ در رود ارس؛ درسته آنجا كه آذربايجان را از آذربايجان جدا مي كنند - جان اش را به هر دليلي و به هر عاملي از دست داد.
روزي از دانشگاه كه بر مي گشتم توي اون كوچه تنگ و باريك منتهي به خونمون در محله چرنداب چشمم به آن اعلاميه ي فوتي افتاد كه با تيتر درشت نوشته شده بود: رحلت جانسوز سارا...؛ مادر مرحوم صمد بهرنگي!! تازه فهميدم كه همسايه يكي از معشوق هاي منظومه معرفتي خودم هستم! عجب !! مشعوف از اين همسايگي و مغبون از اين خبر!!!
دوران اصلاحات بود و كتاب هايي كه اجازه نشر نداشتند آنهم براي سالهاي زياد- منتشر مي شدنديكي يكي!و ازجمله كتاب هاي صمد بهرنگي!! يكي از اولين كتاب هايي كه از صمد خريدم و تا بحال بارها نيزخوانده ام همانا كتاب ماهي سياه كوچلو است و همينطور ساير كتاب هاي او از جمله تخلون ؛ اولدوز و كلاغ ها . هرچند اولويت اول من در آن زمان مطالعه ديوانه وار آثار دكتر سروش بود:
قبض و بسط تئوريك شريعت؛ قصه ارباب معرفت؛ مدارا و مديريت و...!
عيد امسال كه رسيدم به پايتخت تركها- تبريز؛ مي دونستم ماشينم ايراد فني اساسي پيدا كرده بنابراين بردم مكانيكي سيروس - پسرك بازيگوش همسايه خواهرم يا همانا مادر شهرام از دست رفته ام- كه بعد از ده دوازده سال براي خودش مرذي شده است اين سيروس- هرچند درس و مشق را رها كرده و چسبيده به كار.تا نشست پشت فرمان تشخيص داد كه نقص فني مربوط به چيه! گفت فردا صبح من مي برم تعميرگاه خودم . شما ساعت ۱۱ يا ۱۲ بيا تحويل بگير! نمي دونم آره شايد همان دور و بر۱۱ رفتم تا ببينم چه خبره كه بهم گفت يه خورده زود آومده اي تا يه دوري بزني آماده مي شه !با خودم گفتم كجا برم و كجا نرم ديدم عجبا مغازه سيروس دقيقاً روبروي گورستان اماميه تبريز هستش! گفتم پسر من چهار سال دوره دانشگاه يكبار هم نتونستم به اين گورستان يه سركي بكشم و برم سر خاك معشوقم ! بزار برم ببينم مي تونم قبرش رو پيدا بكنم يا نه! آخه دوران دانشجويي هم چندين بار اراده كردم برم اما برخي از دوستان وياران شاطر توصيه مي كردند كه اين كار را نكنم چون مساله سياسي است و از اين حرفها .!!!
خلاصه رفتم سمت قبرستان و توي در ورودي اش دو نفر وايستاده بودند : يكي پير مردي بود ژوليده كه ظاهراً دست فروشي مي كرد و آن ديگري جواني بود ژوليده تر كه ظاهراً بيكار بود و...!
پرسيدم حاج آقا ببخشيد اگه مزار كسي را ازتون بپرسم مي تونيد برام پيدا كني يا نشون بدهي؟ تا خواست به سوالم جواب بدهد سوال دوم را ازش پرسيدم : چند ساله اين دور و برا هستي؟ حاج اقا نيز از سوال دوم شروع كرد به جواب دادن: سي و چند ساله من اينجام. خوب حالا قبر كيو مي خواي بدوني؟
گفتم : صمد بهرنگي!
گفت : نمي شناسم!
اما آن مرد جوان گفت دنبالم بيا من مي شناسمش؛
حين رفت اين رو هم گفت : روزي چند نفري مي آن و مپرسن و من براشون نشون مي دم!
باورم نمي شد كه به اين راحتي مزار صمد را پيدا كنم. انگار او نيز به استقبال شيفته خودش اومده باشد؛ دقيقاً در ضلع شمالي بارگاه واقف گورستان امامي يعني مرحوم امامي او را يافتم: مزار صمد!
خيلي دوست داشتم مزار اش را چون كودكي در آغوش بگيرم يا چون مادري باشد كه بپرم به آغوش گرم اش!
حالا من زير پاي صمد نشسته بودم نه اينكه فاحته اي بخوانم بلكه همين عبارت را زمزمه مي كردم:
‹‹مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
نگاهي انداختم به پرتره اش بر فراز مزار! بلي ديدم ماهي سياه كوچولو را كه چگونه از دل موهاي سر صمد تجلي يافته بود:
صمد
مين لر قيزيل باليغي
اوياندوران
زينه بير سودان
بويوك دنيزه يول آچان
قره بير باليق!!!
مونده بودم چه جوري ابراز احساسات بكنم!
مونده بودم چه جوري درد دلهايم را بگويم!
مونده بودم چه جوري بغض هاي انباشته شده ملتي را بازگو كنم!
مونده بودم آنگونه كه او در ارس ماند: آنجا كه او رفته بود تا دو پاره تن را يكي كند و براي همين در آنجا جان اش را تقديم كرد!
نمي دونم چندين بار دور سرش چرخيدم !
من احساس كردم كه صمد چگونه هنوز از فراز تاريخ ۱۳۴۷ با صميمت هر چه تمامتر به سوي سهند و سبلان مي نگريست!
و در مقابل اين احساس؛ من سرافكنده بودم از اينكه نتوانسته ام آجري يا پاره آجري براي تكميل بناي رفيع او رو اجر بگذارم!
من ...!
فرداي اون روز كه سوار تاكسي شده بودم تا بروم مقبره الشعرا؛ وقتي قصه پر غصه صمد را براي مسافران به مناسبتي تعريف مي كردم راننده از من پرسيد راستي صمد كيست؟ و من ياد آن خاطره معروف كارل پوپر افتادم كه در كوپه قطاري كه به سمت لندن در حركت بوده دختري از دوست پسرماركسيست اش آنهم جلوي خود پوپر مي پرسه: راستي كارل پوپر كيست!!! و پسره جواب مي ده: من حتي اسم او را نشنيده ام!!!
راستي!!! درد ما اين ندانستن ها نيست؟؟؟
باري!
مرگ صمد براي من فوق العاده نوستالوژيك هست و همين او را براي من از شهريار مهم تر مي سازد!